صفحه اول arrow خواندنيها
خواندنيها
خدایا... چاپ
29 اسفند 1387 ساعت 18:41
 

روی شن های نرم ساحل قدم می زنم. خنکایش انگشتان پاهایم را نوازش می دهد. هیچ صدایی نیست، جز صدای دلنواز موج های دریا که با طنازی، خود را با شن ها یکی می کنند و پرندگان دریایی که گاه گاهی می گذرندوخط نگاه مرا به افق می کشانند...خورشید خسته می رود تا آرام آرام بخوابد و خستگی یک روز پردرخشش را از تن بدر کند...
نفسی می کشم، سر به آسمان می برم و یک بار دیگر شکرگزاراین همه عظمت و زیبایی ام.
بوی بهار را حس می کنم، ناگاه در می یابم که یک سال دیگر گذشت و ما همچنان پرتلاطم ولی امیدوار، نظاره گر صحنه های زندگی بوده ایم.حس غریبی وجودم را در بر می گیرد، چیزی میان شادی و غم.
آری، بهار می آید، اما آدم هایی هستند که هرگز نمی خندند و خوشحال نیستند.
کودکانی هستند منتظر و امیدوار. کودکانی بی پناه ، کودکانی گرسنه...
آیا براستی می توان شاد بود؟
باز هم دست هایم را بالا می برم و به شفافیت و خلوص این لحظه ناب دعا می کنم: خدایا، شادی و آرامش را بر تمامی جهان حکم فرما کن.............آمین

 

 
بهار را باور کن چاپ
29 اسفند 1387 ساعت 18:36

بهار را باور کن
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها
برگشتند و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سروسینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست...؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن...

                                                            "فریدون مشیری"

تاریخ بروز رسانی ( 29 اسفند 1387 ساعت 18:39 )
 
نسیم نفس خداست چاپ
11 آبان 1387 ساعت 11:48

 

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.
دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.

خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی.

خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای!

مورچه گفت: این منم که گم می شوم. بس که کوچکم، بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.

خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.

مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت: من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.

خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است می بیند. چشم های من همیشه بیناست.

مورچه این را می دانست اما شوق گفت و گو داشت. شوق ادامه گفتن.

پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست.

خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.

مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.

هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست.

 

 

 

تاریخ بروز رسانی ( 19 آبان 1387 ساعت 11:44 )
 

Advertisement